مناجات روز عرفه ای با خدا و توسل به صاحب الزمان
آمـدهام شکـسـته دل، تا که خدا خدا کـنم هرچه گناه و جرم را، از دل خود جدا کنم نالۀ من شده فزون؛ میروم از خودم برون رو به خدا برم کنون، بر همه من دعا کنم از گل خود، بهار خود، میطلبم قرار خود من که به یادِ یارِ خود، با گل خود صفا کنم ای عرفه ببین مرا، بی گل خود غمین مرا با غم وی قرین مرا، من که ورا صدا کنم این من و روی ماه او، منـتـظر نگاه او آمـدهام به راه او، هـسـتی خـود فـدا کـنم چشم کبود خویش را، بود و نبود خویش را مِسِ وجود خویش را، با نگهش طلا کنم پرده ز رخ کشیدنش، وقت سحر دمیدنش من به هوای دیـدنش، طایر دل رها کنم گرچه فتادهام به چاه، گشته دو چشم من سیاه آمدهام به اشک و آه، تا مگرش رضا کنم با کرم دوبارهاش، یک نظر و اشارهاش تا که کـنم نـظارهاش، دیـدۀ بـسته وا کنم آمدهام به سوی او، دیده و دل چو روی او از عـرفـات کـوی او، راهیِ نـیـنوا کـنم داده به دل زمینه را، عطر گل مدینه را تا که حـریم سینه را، کوفه و کربلا کنم حال سرشک نم نم و، شیون و ناله در غم و گـریه برای مـاتم و، غـربت لالـهها کنم «یاسر» دل شکسته را، در غم گِل نشسته را ز قید تن گسسته را، لایق این عـطا کنم |